نظر به پخش فیلم و اعترافات تکان دهنده‌ی یک سازمان مخوف تروریستی که چند روز

پیش با شلیک ده ها قبضه آب باعث ایجاد رعب و وحشت در سطح کشور شدند لیکن

حسب اهمیت موضوع ما نیز با دو نفر از اعضاء این سازمان تروریستی مصاحبه کردیم که

اتفاقاً خیلی هم حال داد. توضیحاً اینکه جهت جلوگیری از گسترش وحشت عمومی در

سطح جامعه مصاحبه با این عزیزان در پشت پرده انجام شد:

 

 

 

 

ما: برادر لطفاً بفرمائید این اقدام تروریستی چطور سازماندهی شد؟

برادر: اینجانب کامی دیش گردون بوده و حدود ده سال است که متأسفانه به کراک اعتیاد

خیلی شدیدی دارم، هدف از آب پاشیدن به سر و کله‌ی همدیگر در ابتدا ایجاد فضای

رعب و وحشت و گسترش فحشا و آسیب‌های اجتماعی بود که بعداً طی ملاقات‌هائی که

ما پارسال با گروه انحرافی داشتیم هدفهای دیگری هم به آن اضافه شد و به همین جهت

دولت اسرائیل مقادیر زیادی سلاح کشتار جمعی شامل تفنگ آب‌پاش، مین رطوبتی،

تانک ضد آب، موشک حوض به هوا و امثالهم برای ما ارسال نمود که البته مهمات مربوطه

در هر شلنگی قابل دسترسی بود و ما به قصد جان و مال و نوامیس مردم به همدیگر آب

پاشدیم که خدا الهی از ما نگذرد.

 

 

 

ما: پس از دستگیری توسط نیروهای جان بر کف ثبت احوال الآن چه احساسی دارید؟

برادر: کلاً یک حس معنوی خاصی است که اصلاً قابل توصیف نیست و اینجا همه جای

محیط نورانی است و آنجاهای محیط هم که تاریک است ما را می‌برند رأی‌مان را پس

می‌دهند و اینجا خوشبختانه تمام امکانات برای ضبط اعترافات خودجوش ما وجود دارد که

باز هم احساس خوبی به آدم دست می‌دهد.

 

 

 

ما: خواهر شما بفرمائید چطوری به این سازمان تروریستی ملحق شدید؟

خواهر: اینجانب پری بلنده و الآن دوازده سال است که مرتب شیشه و قرص‌های

روان‌گردان مصرف می‌نمایم و از سال هفتاد و دو در فیس بوک و توئیتر و گوگل پلاس و

یاهو و اسکایپ و فرند فید به فعالیت به نفع جریان انحرافی مشغولم که اتفاقاً یک روز

همینطور که مشغول بودم به یک گروه در فیس بوک که خیلی خطرناک است بنام

گندکشان دعوت شدم که بعداً فهمیدم پسر یکی از سران جریان انحراف این گروه را

درست کرده و فوراً عضو شدم و بلافاصله در همان گروه مورد سوء استفاده و آزار و تجاوز

جنسی قرار گرفته و سه بار هم از طریق ایمیلهای گروهی که برای اعضاء فرستاده

می‌شد حامله گردیدم که بعداً رفتم هر سه تا بچه را انداختم تا اینکه دو هفته پیش

مسیج محرمانه‌ای برای ما ارسال شد و ما جهت فسق و فجور و فحشاء و ترویج بی‌بند و

باری و کلاً اهداف سیاسی از این قبیل به پارک رفتیم که آنجا مورد آب‌پاشی قرار گرفته و

تمام لباسهای زیر و رو و حتی جلد ناموسمان نیز خیس شد و در این زمان توسط عوامل

حاضر در صحنه دید زده می‌شدیم و توصیه‌ی من به نسل جوان این است که از کامپیوتر

اصلاً استفاده نکنند تا مثل من خیس نشوند و بجای آن بروند علوم انسانی بخوانند که

هم همه جای آدم  خشک می ماند هم بعدش انشالله حوری می‌شوند در بهشت

برادران با آنها همان کاری را می‌کنند که ما می‌خواستیم در پارک ((آب و آتیش که الهی

آتیش بگیره و دیگه کسی منو نگیره منم بتورشم)) بکنیم هیچکسی هم آدم را دستگیر

نمی‌کند!

و خداوند هاش  دو  اُ را آفرید...

 

 

 

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/٥/۱۳ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ  توسط پدرام گودرزی |  نظرات ()

 

 در باغ شهادت باز باز است

  بفرمی یو

  به استحضار بینندگان و شنوندگان محترم می رساند:

 

                             انا لله و انا الیه راجعون

   به گفته مقامی که خواست نامشان افشا نگردد: 

 رشادت و شهامتهای یکی از پرسنل خدوم که چشم بینای مختار ثقفی بود

در جنگی نابرابر و نا جوانمردانه  "کیسان ابو عمره معروف به کیان" به دست یکی از

اشرارشنیع سپاه مصعب به ضرب نیزه تبر دار از ناحیه کمر به شدت مجروح و سپس با

تبر شریانهای حیاتی بدن "کیان" قطع و به درجه رفیع شهادت نائل آمدند.

ایشان نیز به یار غار خویش "سعید آقا الف" پیوستند

و هر دو شهد شیرین شهادت نوشیدند و به آرزوی دیرین خویش که ملاقات حضرت

حق بود رسیدند.

اما دریغ که هر دو عزیز سفر کرده گرفتار فتنه شوم آمدند و اینچنین معبودشان را

به نظاره نشستند.روحشان شاد و یادشان گرامی باد. یکی در دولت مختار ثقفی و

دیگری در دولت کریمانه محمد خاتمی به آرزوی دیرین خویش رسیدند.

از خداوند منان علو درجات خاصه را برای این دلاور ایرانی خواستاریم.

در ضمن این مصیبت جانگداز و دلخراش را به پیشگاه خانواده محترم و داغدار

مکتب ایرانی و بنیانگزار محترم آن جناب آقای مهندس اسفندیار خان رحیم مشائی

و تمام رمالان جادوگران و ملک زاده عزیز که در بند به سر می برند و رئیس محترم و

یک دنده مجریه که یواش یواش دارن از چشم مجلس محترم هم می یوفتند ایشاالله

که نیوفتن و خدا آخرت این دو سال مونده رو هم ختم به خیر بفرماید که نام ایران و ایرانی

همچنان در دنیا سربلند بماند و کلن با 35 میلیون رای خومون رو گم نکنیم و تا آخرین

نفس پای حرفای ولایتی که زدیم بمونیم تسلیت عرض نموده و صبر و غفران بسیار برای

آن مقام بزرگوار از حضرتش طلب می نماییم.

 

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/٤/٥ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ  توسط پدرام گودرزی |  نظرات ()

دیروز هر کاری کردم جناب پرشین خان اجازه درج مطلب منو نداد اولش فکر کردم

چون یه چن سالی بود اینجا سر نزده بودم پرشینم با ما قهر کرده خواسته حال

ما رو بگیره یا شایدم می خواد خونه تکونیم کنه "علی ایو حال" نمی دونم

حالا این کلمه عربی هرو درست نوشتم یا نه بگذریم.اینو به عنوان تست می فرستم

ببینم بلاگه کار می کنه یا نه؟

مثل اینکه پرشین رو حسابی از سیاست ترسوندن!

حالا چرا؟ نمی دونم!

حالا من مجبور چیزایی رو که حذفشون کردم در قسمت نظرات پست بالایی بنویسم

شاید بتونم حق مطلب رو ادا کرده باشم .بعدش هی میگن مغزا در رفتن! خوب همین

کارا رو می کنید دیگه جانم.بعدشم آدمو مجبور می کنن به غربیا پناه ببریم بریم اونجا

پناهنده بشیم مطلب چاپ کنیم آخه این درسته جانم نه شما بگید درسته آخه؟

پس این دموکراسی که میگن کجاست.ببخشید خانوم! عذر تقصیر دارم آقا! شما 

نمی دونید دموکراسی نه تو روز روشن یا فرقی نمی کنه هر گونه جانوری دموکراسی

سراغ ندارید کجاها خرید و فروش میشه؟

آهان بازار سد اسمال خودمونو می گید! مچکرم قربان

ارادتمند:چشم سوم

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/٤/٥ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ  توسط پدرام گودرزی |  نظرات ()


!خواست وزیر آموزش و پرورش برای جدایی ! کتاب درسی خانوما از آقاها

 

داستان دهقان فداکار در کتاب درسی خانوما به صغرای فداکار تبدیل شد!!!

  فیلم تازه:

  صغرا خانم فداکار

صغرا خانم فداکار خیلی ناراحت شد اول خواست پیرهنشو در بیاره به چوبدستیش ببنده

 

و آتیشش بزنه، بعد یادش اومد که اگه لخت بشه و اگه چشم مسافرای نامحرم  و نااهل

 

به اون بیفته، خدا اونو  با چوبدستیش توی آتیش جهنم میندازه. بعدش خواست از

 

چادرش  استفاده کنه که یاد موهاش افتاد. بعد متوجه شد لازم نیست مثل (مردا) به هر

 

بهونه ای لخت بشه، او زنه و خدا بهش عقل داده واسه همین نفت فانوسش رو ریخت

 

روی چوبدستیش و اونو  آتیش زد و چون (بیدیو بیدیو) بدو بدو برای زن بده یواش یواش

 

طرف قطار رفت اما دیگه دیر شده بود و قطار به سنگا خورده بود و همه مسافرا شهید

شدن.

 

 

 

                                    بازگشت همه به سوی اوست

 

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/٢/۱٥ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ  توسط پدرام گودرزی |  نظرات ()

بلاک پیشگو

مگه پدرام پیکس چی از اون هشت پاهه آلمانیه کم داره که نتونه بگه آیا؟؟؟ حاجی فتاح

عاقبت به خیر میشه! یا...

خیلی (وخت) بود اینطرفا نمی پلکیدیم حاجی فتاح خدا خیرش بده روحش شاد

کشوندمون اینورا

داشتم با خودم فکر می کردم دست سیما و صدا درد نکنه با این سریالای آب دوغ پیازی

همون کله جوشو می گم که "عزیز جون" برامون درست میکنه خیلی خوشمزس شما

هم بفرمایید

گفتم قبل از اینکه چیزی بسراعیم بریم بینیم نت چه خبر؟ یه "چیز" پیدا کردم شمام

بوخونیدش:

  قسمت آخر سریال جراحت هم مثل فاصله ها لورفت

  به همین سادگی به همین خوشمزگی

  اما آخر داستان:

 

امیر حافظ بالاخره از خر شیطون پیاده میشه و به این نتیجه میرسه که دختره وصله اونا نیست و تصمیم میگیره با مادرش ازدواج کنه

(اینا رو شیطون پرستا گفتن)

 مادر امیر حافظ هم لو میره که جوونیاش با بزرگ  نامزد بوده و امیر حافظ بچه بزرگ خان از آب درمیاد!

 

اما بشنوید از اسمائیل که با کامیار ابتدا آشتی و سپس ازدواج میکنه و اسم بچه شونو میذارن امیر سعدی

 

امیر سعدی با پسر امیر حافظ ازدواج میکنن و اسم نوه ها میشه: امیر فردوسی ، مولوی، شوش ، علی آباد ، ایستگاه بعد : حمید..........

اینو راجع به جراحت در آوردن که خوشم نیومد

  تناسب چندانی با این ماه رمضان نداشت. این سریال یک تراژدی پر غلطه که محور داستانیش  تضاد ، قهر و کینه توزی آدم هاییه که با هم نزدیک ترین رابطه خویشاوندی را دارند.

  آما عناصر تراژدی تو این سریال به خوبی کنار هم قرار گرفتند و ساختار دراماتیک نسبتا مستحکمی را شکل دادند.

 دست انسی خانوم با این هنرمندیشون درد نکنه انصافن هنرمندانه آتیش سوزوندن

خانوم فقیه نصیری واقعن ایوا...

آقای تارخ تا اینجای کارعالی بود. استاد مچکریم

امیر حافظ نمی دونم باید به شما بگو یم دست مریضاد یا...

اما لج منو کفر منو خوب در میاری واسه همین بهت باریکلا میگم هنرمندی آفرین

ولی پسر خوب آیا همه جوونا مثل شما برخورد می کنند یا این شخصیت یه پدیدس

شلو ولو لمس ولی نقش آفرینی خوبی داشتی باریکلا

نمی دونم آخر کاره جراحت به کجا میرسه اما تا اینجا که سریال رو پیگیری کردم یک

قسمت همه چی به هم میریزه و دریاش طوفانیه قسمت بعد طوفان فرو کش میکنه البته

فیلمای دهه ۴٠ و ۵٠ هم حول و حوش این مسائل می چرخید ولی بازی بزرگان

این سریال جای قدردانی فراوون داره

ولی هر چی که باشه ختمش به خیره همین

قرار بود از حاجی فتاح بگم رفتم اصفهون در مسیر زاینده رود

"دلم می خواد به اصفهان برگردم"

آقای ضرغامی اگه یه تیمی نمی تونه کاره لهجه دار درست کنه حتی اگه کارگردانش

قدره و قوی اونو به شهرستان اهلش بده که حالا نخوان هی هی سانسورش کنن و لجه

ازش کم کنن تا صدای برو بچ اصفهانم در بیاد و اینکه مردم با این سریال اخوت برقرار کردن

حالا شما داری ازش می زنی و کم فروشی می کنی

خوب برسیم به نامه اعمال حاجی

چه عجب

اینم پیشگویی چند تا سایت بود که براتون گذاشتم بوخونید

قسمت آخر این سریال بسیار قابل حدس تمام میشود ! در پایان این سریال حاج فتاح تمامی گناهان خود را از بین میبرد و سرمست هم به سزای اعمال خودش میرسه و توبه میکنه . سامان هم با اون دخترداییش ازدواج میکنه البته سرمست اوایل راضی نبود تا اینکه سامان موه سرشو از ته میزنه تا پدرش راضی بشه  !!

تمامی پول های حاج فتاح هم وقف ساخت بیمارستان یا مدرسه یا پارک یا مسجد یا ... میشه و حاج فتاح از دعای خیر مردم به ملکوت میرسه !!!

ترلان پروانه هم میره دوباره توی آشپزخونه تا یه لیوان برداره تا یه کوچولو گوش وایسته !

فرشته هم بعد از انجام وظیفه به همراه حاج فتاح به بهشت راهی میشه تا از سالم رسیدن حاج فتاح مطلع بشه .

این همه صغری کبری برا این بود که بگم:

اولن: اگه خدایی نکرده کسی عزیزش مرگ مغزی شد دیگه رضایت به پیوند اعضاء نمیده

میگه ممکنه عزیزم برگرده و این خیلی بده چون زمان میگذره و دیگه نمیشه عضوی رو اهدا

کرد

دومن :با وضعی که داره برا حاج فتاح می افته حالا نمی دونم اسپایدر من بود ونپایر بود یا

حضرت عزاییل علیه السلام بالا سرش! حاجی هم مثل من کم آورده هر دومون توی زمان

حاجی وقت نداره من وخت ندارم چیزی که برام مهمه اینه که یه بازیگر بزرگ مثل آهو خردمند نمی تونه یه نقش حاشیه ای رو بازی کنه

 فکر میکنم شریفه خانوم همون سرکار خانوم خردمند همسر محترم و اول حاجی

فتاح باشن و دکتر هم فرزند خلف حاجی

چون تا حالا اسم مادر دکتر برده نشده حاجی که قلبشو بده به زن اول دیگه حاجت روا

میشه میره بهشت حوری بازی مگه ندیدید داره برا بهشت خودشو میکشه

همین

یادم نره اینم بگم:کشته مرده ی سایه فرشته مهربون و حاج فتاح روی دیوارم

فرشته هایخدا هم "آپ توو دیت"شدن ایشاا... سایشون همیشه روی دیوار باشه

"آقای کارگردان سایه رو دیفالو جمش کن"

این همه رو خوندید واسه همین یه خط واقعن خسته نباشید

اگه کارگرادنشم نوشته های این بلاگ پیشگو رو ببینه ته سریالو عوض میکنه تا حال منو بگیرهخنده

فقط یه هزینه مالی برا آقا ضرغامی درست میشه چی میشه کرد

ولی دلم برا ملکوت تنگ نمیشه چون یه روزی باید رفت ملکوت آش کشک خالس دیگه

بدرود



+ نوشته شده در  ۱۳۸٩/٦/۱٥ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ  توسط پدرام گودرزی |  نظرات ()
 
...