جشن تکليف سياسی

 

               همه

 

               دختر

                  و

          پسرای ايرونی

              

                مبارکه

..............

پ.ن: رييس جمهور (جديد)  پاک يادت نره

+ نوشته شده در  ۱۳۸۳/۱٢/٢٥ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ  توسط پدرام گودرزی |  نظرات ()

امروز اول صبی خون خونمو ميخورد.خيلی عصبانی بودم.اما يه اتفاق باحالی افتاد که نگو.خاطرش ديگه موند توی ذهن بچه

 

من امروز صب باس می رفتم ديدن سفير سوريه.زنگ زدم رفتم داخل پس از چاق سلامتی با خانوم منشی وارد اتاق سفير شدم.البته اتاق نگم بهتره.قسمتی از سرزمين عجايب. با پزهای مختلف از سفير عکس گرفتم به عربی گفتم شُکرن .فی امان الله.

اقای سفير گفتن صبر کن هديه بهت بدم منم که خجالتی سرخ وسفيد وآبی شدم، به به

هديه .اونم نه یکی دوتا...

دستام پر شد از اين چيز ميزا.

ديگه نمی تونستم به جناب سفير دس بدم .خلاصه با کلی بدبختی اين خدافظی سخت ودشوارو به انجام رسوندم.

حالا اينجاش باحال بود بچه ها.

اومدم از اتاق نه ببخشيد( قصر) بيام بيرون در قصرو بستم اما فقط دستگيرش باهام اومد ولی در قصره جا موند خوب مگه تقصير من بود هديه دادنم اندازه داره آخه.حالا دستگيره تو دستم بود و در قصرم  اون عقب بِربِر منو نيگا می کرد .حالا دوس دارم بقيه قصه رو خودتون حدس بزنيد؟

اگه يه جای خوبی پيدا کنم برای آپلود کردن  عکسشو براتون ميذارم.

........................................................................................

اين جک باحالو براتون ميذارم که حسابی بخندين البته ربطی به ماجرای امروز نداره.

         عشق خرکی 

آهو خيلي خوشگل بود. يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟
آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.
پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد.

شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسيد: علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره.
حاکم پرسيد: ديگه چي؟
آهو گفت: شوخي سرش نميشه, تا براش عشوه ميام جفتک مي اندازه.
حاکم پرسيد: ديگه چي؟
آهو گفت: آبروم پيش همه رفته, همه ميگن شوهرم حماله.
حاکم پرسيد: ديگه چي؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم, خونه ام عين طويله است.
حاکم پرسيد: ديگه چي؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده, هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه مي کنه.
حاکم پرسيد: ديگه چي؟
آهو گفت: تا بهش يه چيز مي گم صداش رو بلند مي کنه و عرعر مي کنه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: از من خوشش نمي آد, همه اش ميگه لاغر مردني, تو مثل مانکن‌ها مي‌موني.
حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟
الاغ گفت: آره.
حاکم گفت: چرا اين کارها رو مي کني ؟
الاغ گفت: واسه اينکه من خرم.
حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه چي کارش ميشه کرد.

 چه جالب: زندگی آهو  وآقا خره چقدر مثل زندگی آدماس مگه نه.

 کی جرأت داره بگه اين داستان بود  .اصلن ببينم حالا که با من موافقی بگو بينم اين واقعيت حقيقت بود يا اين يه حقيقت واقعی بود؟

+ نوشته شده در  ۱۳۸۳/۱٢/٢٢ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ  توسط پدرام گودرزی |  نظرات ()

تو ميگی ادب از که آموختی؟

 

من ميگم از سودانيها

 

يه موقع خدايی نکرده خدايی نکرده فک نکنيد من شيکمو هستما نه اصلن اين وصله

مصله ها انگشم به من نمی چسبه چه برسه به خوده وصله پينه هاش .

نميخوام بگم اين عکسرو هول ورم داشت به خاطره اون آب پرتقاله گرفتم نه بابا از اين

 فکرای بد بد بی تربيتی نکنيد.حرف من سره ادب ومرامو ايی حرفاس

قضيش از اين قرار بود که تا من نرفتم اون آب پرتقال توپ آپديت شده ی ديجيتالی

۲۰۰۵ رو از تو اون سينی خارجيه برنداشتم اين آقا مهربونه از جاش تکون نخورد که

نخورد.

ما که مرامو معرفت پيشمون داره دوره پيش دانشگاهی ميگذرونه خراب رفاقت اين

داش مشتيای  سودان شديم.بد جورايی منو تو نمکشون قل دادن .باشد که در

 سودان رستگار شويم

(آمين يا رب العالمين)

 

 

منم از اين دمپايی پشمالوهايی ها دوس همی دارم يکی برام بخر

 

++++++++++++++++++++++

پينوشت:ايشون آقای حامد علی محمد التنی سفير سودان در تهران ميباشند.

تشکر از حسن توجه شما دوستان عزيزم.

 

 

 

+ نوشته شده در  ۱۳۸۳/۱٢/۱٦ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ  توسط پدرام گودرزی |  نظرات ()

دیروز دم کیوسک روزنامه فروشی به تیترهای روزنامه ها نگاه می کردم. همه روزنامه ها تقریبا عکس اولشان افتتاح کتابخانه ملی بود.و اما نکته جالب استفاده از چهره خاتمی در همه عکس ها بود .چهره خندان مردی که اکنون محبوبیت چندانی در میان مردم و البته دانشجویان ندارد عکس اول روزنامه ها بود

حال سوال من این است که چرا باید عکس خاتمی، عکس اول باشد. مگر نه این که مراسم افتتاح کتابخانه ملی بوده است. چرا عکسی از کتابخانه ملی وفضاهای مدرن آن به عنوان سوژه عکس اول برگزیده نشده است....اصل مطلبو

اگه دوس دارين دنبال کنيد برين تو سايت  استاد و دوست  خوبم حسن سربخشيان  http://www.hasanpix.com/weblog/

تا ببينید چه خبرا بوده وما بی خبران بوديما...

 

 آقای رييس جمهور

 

 

 

(...).................

 

+ نوشته شده در  ۱۳۸۳/۱٢/۱٤ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ  توسط پدرام گودرزی |  نظرات ()

گزارش تصویری از صحنه علنی مجلس شورای اسلامی 

عکس:پدرام گودرزی

 

 

.........................

 

 

.....................................

حالا هی  شما بگيد از مشارکت جوونا خبری نيس

 

 

..................................

به به... کتاب ودرسو مشق

 

............................................

بر بام شهر

  

 ................................

کمر بندها را ببنديد

 

 .....................................

آخ جون زنگ تفريح . خوراکی . من گشنمه

خوب زنگ خورد بريم خونمون.

+ نوشته شده در  ۱۳۸۳/۱٢/۱٢ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ  توسط پدرام گودرزی |  نظرات ()

خدا بيامورزتتون قديم نديما .آورده اند که:بخند تا دنيا به روت بخنده  .ما هم با اندک تفکری تاءملی نموديم وپيچو مهره ی اين قطعه ی زيبا را انگولک فرموديم.حال ببينيد وعبرت آموزيد تا شايد درسی باشد برای آيندگان وسينه سرخان مهاجر ديار غربت.بس است بسوراييد؛ ای به روی تخم چشم :

خنده بر هر درد بی درمان دواست

گر نخندی کل عمرت بر فناست

 

 

يه خورده از اينا ياد بگيريم آفرين؛ اينا پير نميشن ديگه باريکلا .خدا به هم ببخشتون.ايشالله خوشبخت بشين  مادر .ما بريم مزاحم نباشيم

 

+ نوشته شده در  ۱۳۸۳/۱٢/٩ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ  توسط پدرام گودرزی |  نظرات ()

خوب بودن به علم نيست به عمله

+ نوشته شده در  ۱۳۸۳/۱٢/۸ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ  توسط پدرام گودرزی |  نظرات ()
 
...