شب گر رخ مهتاب نبيند سخت است

لب تشنه اگر آب نبيند سخت است

بار غم تو به دوش کشيدن آسان

از دشمن تو طعنه شنيدن سخت است

 

                پ.ن:روا بود که گريبان زهجر پاره کنم... ... ... دلم هوای تو کرده بگو چه چاره کنم

+ نوشته شده در  ۱۳۸٥/۱/٢۳ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ  توسط پدرام گودرزی |  نظرات ()

چقدر فرصت مان كم بود و چقدر حرف براي گفتن داشتيم.
تازه هر جا كه قرار بود باهم باشيم و حرفي بزنيم حتمآ مزاحمي هم آنجا حضور
داشت.
در خانه بزرگترها بودند و در خارج از خانه نگاه هاي رهگذران.اما حالا سالهاست كه با هم هستيم و تنهاي تنها پاي مزاحمي هم در كار نيست ولي افسوس ديگر هيچ حرفي براي گفتن وجود ندارد!
گريه! امون بده... امون بده... امون بده...

+ نوشته شده در  ۱۳۸٥/۱/۱٥ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ  توسط پدرام گودرزی |  نظرات ()
 
...